روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست/می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواست نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت/وقت رندی و طرب کردن رندان پیداست چه ملامت بود آن را که چنین باده خورد/این چه عیب است بدین بیخردی وین چه خطاست باده نوشی که در او روی و ریایی نبود/بهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاست ما نه رندان ریاییم و حریفان نفاق/آن که او عالم سر است بدین حال گواست فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکنیم/وان چه گویند روا نیست نگوییم رواست چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم/باده از خون رزان است نه از خون شماست این چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود/ور بود نیز چه شد مردم بیعیب کجاست
+نوشته شده در پنجشنبه 18 شهریور 1389 ساعت09:19 ق.ظ توسط snz zezo | نظرات
|